تبليغاتX
نگارستان - راه

دلش هوای شربت خنکی کرد تا که بلافاصله اش چپقی ساز کند ...

در بین راه به یک دوراهی رسید    یک مسیر فرعی که راه را   از مسیر اصلی جدا می کرد. مشخص بود انتهای مسیر فرعی منتهی می شود به قهوه خانه ای برای مسافران خسته که دقایقی در آن اطراق کرده و با استکانی چای یا شربتی یا غذایی آماده, خستگی از تن زدوده و راه را دو باره آغاز کنند.

با همسفران مسیرش را به سمت جاده ای که به قهوه خانه سر راهی ختم می شد کج کرد.

لابلای صندلی های شکسته قهوه خانه سرراهی نشسته بود که احساس خوبی نسبت به آنجا در دلش پیدا شد. تصمیم گرفت یک روزی انجا بماند و فردا با کاروان دیگری به راهش ادامه دهد.

دوستان و همسفران نیز با تعیین قرار ملاقاتی در شهر کربلا که مقصد نهایی سفر بود , او را رها کردند...

همسفرانش را, که می رفتند تا در انتهای مسیری که به دوراهی منتهی می شد دیگر دیده نشوند از لابلای دودی که از دهانش بیرون داده بود, در هاله ای از بخار حس کرد.

واین, به کار دلچسب و لذت بخش او تبدیل شد که بنشیند بیرون در قهوه خانه سر راهی و مسافران کاروان هایی را که پس از دقایقی استراحت به راه خود ادامه می دادند را از لابلای دودی که از سینه اش آن بیرون می داد, نظاره کند....

روز ها یکی پشت سر دیگری به این کار گدشت تا روزی که پول چای و توتون چپق خاموشش بواسطه تعارف یکی از مسافران تامین شد.

بعد از آن روز چون پولی نداشت دیگر بجای قهوه خانه, سر همان دوراهی می نشست که مسیر اصلی بواسطه یک مسیر فرعی جدا می شد و بدون چپق و احساسی از سیری و چیزی که لذتی رابرایش ایجاد کرده باشد به مسافران خیره می شد.

و به راه و به کاسه ای که آرزو داشت پر شود به قدری که کوله باری سازد و راه را از نو آغاز کند می نگریست.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 15:54 توسط مصطفی آجرلو |