همان روز
از صبح تا الان که ساعت حدود 12 شب است به کار و مدتی هم به جبران خستگی دیشب مشغول بودم، دو بار با تهران صحبت کردم.
کمی کارها سخت جلو می رود.
سرپایی یادداشت شش روز گذشته را با هم نوشتم.
چهارشنبه ۱۴ آذر
امسال مثل سفر قبل تنهایی عمال را انجام ندادم، دو تفاوت داشت، یکی ادعیه اشواط طواف و ادعیه هر مرحله مسعی را خواندم و دیگری اینکه همه اعمال را شانه به شانه آقای رضایی انجام دادم، روحانی باصفایی است.
تقصیر کردم و برگشتم
همان روز مسجد شجره
اینجا از آن جاهایی است که آرزو می کنی تا ابد در آن لحظه اش که هستی غوطه بخوری...
زمین به زمان معنا می دهد و هوشت را به بازی می گیرد.
خودم بودم و خودم نه باکاروان که تنها زدم بیرون و غسل احرام کردم و لباس سفید بر تن...
عجیب جایی است اینجا حوله های تنت با تو سخن می گویند و تا لبیک می گویی مثل بچه ها اشکت سرازیر می شود و دوست داری مثل بچه ها با صدای بلد و ناله های ممتد زار بزنی...
در آغوشت گرفته انگار...
انگار نه، حتما.
که مو های راست شده بر تنت همه گواهند بر دستی که بر سر وروی تو کشیده می شود.
اینجا کجاست ؟
نمی دانم.
ا
بلند گوهای همه می خوانند تا مابقی تکرار کنند لبیک الهم لبیک...
باجانت بازی می کند این جمله ...
مستی وجودت را می گیرد
گوشه ای کز کردم
مثل بچه ها...
یادش بخیر استاد ما می گفت، مثل بچه که وقتی مادر دعوایش می کند، به آغوش مادر پناه می برد، به آغوش خداپناه ببرید.
گفتم اگر دعوایم هم می کنی
کسی غیر تو ندارم، پناهم بده....
سه شنبه ۱۳ آذر
اول صبح زدیم بیرون و رفتیم به زیارت دوره، بالاخره قفلش شکست، سفر قبل همه را فرستادم و دست آخر نشد که خودم بروم.
مساجد سبعه را رفتیم، جلوی مسجد قبا در ماشین خوابم برد.
یادم باشد برگشتم مدینه حتما آنجا هم بروم.
دیگر حرم نرفتم...
ظهر یادداشتی برای زائر نوشتم و کوله بارم را جمع کردم
در حال و هوای خدا حافظی است از مدینه که اینجا می آورمش :
چاره ای جز رفتن نيست...
و دل کندن از تو نیز ممکن نیست .
با تو وداع نخواهم کرد ای مدینه
ای مدینه ای شهر نورو خوبی ها، ای زادگاه فاطمه (س)، ای شهر لبخند و اشک های پیامبر (ص) ، ای شهر واگویه های غریبانه علی(ع)، ای شهر انس در دل شب با نوای چاه...
ای کوچه های بازی خورشید و ماه بنی هاشمیان و ای شهر پنجره های آفتاب بقیع ...
ای دیار غربت .
ای حسرت یک عمر من برای زیارت...
شاید دیگر همدیگر را ندیدیم ...!
چه می دانم؟
تو که با غم و غربت و جدایی خو گرفته ای و من...
روزهای دیدارت را چون خواب شیرین عصرگاهی بیدار می شوم.
چه بگویم ... دلم نجوا می کند که ولاجعل الله آخرالعهد منی لزیارتکم ...
زبانم خاموش اشک می شود
ای گنبد سبز
شاید دیگر همدیگر را نبینیم .
و ای رسول پاکی ها
آمده ایم، بعد از هزار و چهار صد و اندی سال به دیدنت که تو را حس کنیم، چون تو هستی و می شنوی و سلام ما را جواب می گویی.
بسان زنده بودنت در محضرت احساس خضوع می کنم، مرا مران بگذار در دامنت بمانم ای رسول مهربانی ها.
اگر چه از اینجا بیرون خواهیم شد اما مهر تو از دلمان هرگز، هرگز بیرون نمی شود، که دل خوش داریم به وعده ای که داده ای، (به دیدنتان می آیم ای زائران من...)
و ای بقیع...
ای صاحب غبار و کبوتر ...
از تو اشک ها مان را به یادگار می بریم و در شهر و دیارمان هر که از تو نشانی خواست، اشک را به نشانی غربت پیشکش می کنیم ...
شاید دیگر همدیگر را ندیدیم..!
نمی شود، یعنی نخواهد شد که تو از ما و ما از تو، جدا شویم ما در تو گم شده ایم، در جستجوی پیدای بی نشان ... تا ابد تو را می جوییم و غبار چهار گوهر درخشانت بر چشم سوده ایم.
اشکهامان امان نمي دهد
ای بانوی خوبی ها، ای مادر زمین، ای خوبترین مادرها
مزار پنهانت را نيافتيم
ولی دل هر يک از ما مزار توست...
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوقست در جدايي و جور است در نظر
هم جور به كه طاقت شوقت نياوريم
ما خود نمي رويم دوان از قفاي كس
آن مي برد كه ما به كمند وي اندريم "
دو شنبه ۱۲ آذر
از صبح کار بود و اینکه دیگر باید آماده رفتن به مکه باشم، دور شدن از مدینه سخت است، اما خوب مسجد شجره هم برای خود، بهشتی است...
شب با بچه ها دوچرخه ها را رکاب زدیم یک دور طواف حرم داشتیم ساعت 2 نیمه شب بود و دلچسب.
در حرم کنار خانه علی علیه السلام نشسته بودیم ... می خواستم تا صبح بنشینم که یکی از بچه ها خوابش گرفت و برگشتیم.
بیشتر انرژی می گیرند.
بعد از ظهر با دوچرخه بدو بدو نمازی در حرم خواندم و خواندم و برگشتم...
شنبه ۱۰ آذر
از صبح تا به شب کار بود اما شب دستجمعی حرم رفتیم، از جمعیت جدا شدم، علی انسانی شاعر را با آقای سعیدی رادیو فرهنگ مقابل باب جبرئیل تنها دیدم.
باب جبرائیل، جایی که جبرائیل فرشته مخصوص خدا برای وحی، وقتی می خواست به محضر پیامبر(ص) برسد، در انجا می ایستاد، اجازه می پرگرفت و داخل می شد.
آنجا که باشی گنبد بالای سر توست و از آنجا پنجره های سبز ضریح را می بینی ...
جای همه اهل خلوت را خالی گذاشتم، وارد جمع دو نفرشان شدم و علی انسانی داشت قصیده ای از کربلا می خواند، بدجوری عطش داشتم ، همین شد که شعله کشیدم...
اخرالامر دوستان آمدند و آن ها هم نشستند، علی انسانی گفت هر روز در کاروان جانبازان جلسه دارد که هنوز فرصت نشده آنجا باشم.
جمعه ۹ آذر
حالم مساعد نبود
جایی هم نرفتم انگار تهرانم البته با کار و مشغولیتی بیشتر