تبليغاتX
نگارستان - یادداشت سفر

 

 

پنجشنبه 8 آذر

 

صبح بود که خود را پیاده در مسیر مسجدالنبی دیدم .  داشتم می رفتم  نماز صبح بخوانم.

مسجد خیلی شلوغ بود، کلی راه رفتیم تا نشستم کنار سعلی یا سلی یا ....  اصلا اسمش یادم  نیست چون ننوشتم مردی بود سیاه چرده اهل نیجریه بود با لباس بلند زرد و کلاهی که به نظرم جالب می آمد . شیعه بود، دست ها افتاده نماز می خواند و نوار دستمال کاغذی روی زمین انداخته بود که رویش سجده کند.

من هم دنبال کاغذ می گشتم و به فکر سجده گاه كه  در این مساله به او اقتدا کردم.

 

کلی طول کشید تا پیشنماز شروع کند، چون روی فرش لاستیکی زبر نشسته بودیم  که پایمان را می زد و اصلا جا برای جا بجا شدن نبود طول دادن امام جماعت بیشتر معلوم می شد.

بعد از نماز پله های بقیع را بالا رفتم و حسابی جای همه آن هایی که بااشک در فرودگاه بدرقه ام کردند را خالی نگه داشتم،  فاصله 3 یا 4 متری در کنار قبور ائمه بقیع که رسیدم دیگر چشم ها امان ندادند و می می دیدم ماموران ارشاد دارند حرص می خورند از اشک هایی که آرام، آرام از آسمان چشم زائران جاری می شد.

رو در روی آن ها ایستاده بودند درست مقابل هم، چیزی هم نمی گفتند و هیچکاری هم نمی کردند که موجب وهن باشد و شرک به حساب بیاید! 

 فقط گریه می کردند آن هم آرام و بی صدا.

ابتدا نیشخند می زدند، جوان ها یشان بیشتر، اما سن سال دارترها شان انگار در مقبال این سلاح تسلیم شده بودند. بد جوري گير كرده بودند.

عجب سلاحی است گریه ...

بگذریم ...

شب خیلی کار داشتم و خودم را 10 دقیقه  قبل از شروع مراسم رساندم به بین الحرمین .

بین الحرمین که نه به بهشت  رسیده بودم.

زمین بهشت از آسمانش زیباتر شده بود و پر ستاره تر و مقدرات زمان نیز در زمین تعیین می شد نه در آسمان.

بلوایی بود که نگو . هرکس برای خودش دو بال پیدا کرده بود و پر می زد، نمی دانم فاصله مدینه تا کربلا چقدر است اما به یک لحظه می شد آنجا رفت و پر زد دوباره تا مدینه ...

آخر دعا ده ها هزار نفر چشم در چشم گنبد خضرا ايستاده دست ادب به سينه گرفته و به نیابت، سلام رسان بودند به پیامبر(ص) و سلاله پاکش.

هوای پس از باران چشم ها چه دلنشین بود وقتی نسیم رحمت از دو سوی قبرستان بقیع و حرم نبوی وزیدن گرفته بود...

 

 

 

 

 

 

چهار شنبه  ۷ آذرماه

 

 

امروز نه بیرون زدم نه تنوانستم چیزی بنویسم

 

اما یک دو بیتی را نویسنده وبلاگ عطش زار نشانم داد که  در کامنت ها برایش فرستاده بودند اینجا می آورم 

 

 

 

خونه دلم ز بس که غم يار می خوره
صد «بيست سال»ـه حسرت دیدار می خوره
مثل شما مدینه نرفتم، ولی ببین
می میرم آآآآآآآآی ... در که به دیوار می خوره ...


یاد ما هم باشید ...

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه  ۶ آذرماه

 

 

نماز صبح امروز را مسجدالنبی خواندم، هوا سرد و همراه با کمی سوز، آنقدر که هراز چندگاهی  نفس بخار شده، از درون ماسک ، شیشه های عینک را کدرمی کند.

یک افغانستانی با سیبیل های بنا گوش در رفته و عمامه سفید کلاغ مانند و لباس محلی گرم گرفت، با صحبت به زبان اشاره .

اول خواست بچه ها از او عکس بگیرند، بعد مرا در آغوش گرفت و چشمش را به قطره اشکی هم تر کرد، سنی بود و فارسی می دانست . اهل کابل و اسمش حاج اسماعیل .اما خود را به ندانستن می زد عین بچه گمشده به من چسبیده بود و این شده بود مایه شوخی دوستان.

دستش را گرفتم که بیا  برویم بقیع که قبر امامان و است و الخ ... که چند قدمی آمد اما دفتر تلفنی از جیب بیرون کشید و من به خیال اینکه از من شماره تلفن می خواهد، دست به قلم شدم. 

 سه انگشت میانی گره زده انگشت کوچک و انگشت شصت را سیخ کرده بود دم گوشش و دهنش  و می گفت الو حاج مصطفی ..

دست آخر فهمیدم دنبال یک موبایل مجانی است که به بچه محلی هایش زنگ بزند.

من هم که اول صبحی با خودم موبایل نبرده بودم پس دوستی ما دیری نکشید و ول کرد و رفت.

این افغانستانی ها حج شان با عموم حجاج کشورهای دیگر خصوصا ایرانی ها تفاوت دارد، خیلی از این ها حج را تقریبا مجانی تمام می کنند، یک هفته ای می آیند مکه در ایام تشریق و آن را هم در کنار خیابان ها یا کنار دستشویی های بزرگ مسجدالحرام می خوابند و سبلیل ( یعنی غذای خیراتی ) می خورند.

اگر هم شد سری به مدینه می زنند و زیارت می کنند. بگذریم ...

بقیع رفتم .

امروز از جانب خودم سلام نمی دادم.

فقط سلام رساندم و به حضرات گفتم که دوستان منتظرالدیدارند.

 

در بقیع کاروان ها دسته دسته ایستاده اند و روحانی و مداح آرام  برایشان روضه

 می خواند.

اشک ها تند و تند سر می خورند  و می ریزند پائین ... اگر وسعم بود همه را برای خودم جمع می کردم.

 

بقیع اگر چه زمینش خاکی است اما گنجیه ای از دُر اشک های دل شکسته هاست.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 1:36 توسط مصطفی آجرلو |