دوشنبه پنجم آذر
امروز بدجوری مشغولیت داشتم، فرصت ها از دستم می رود این حس و حال در سفر قبل هم وجود داشت . چه می شود کرد که " ان الانسان لفی خسر .....
نزدیک عصر تا مسجدالنبی رکاب زدم، نیم ساعتی وقت نماز و زیارت داشتم، عبور با دوچرخه از زیرگذری که بعد از شارع علی ابن ابیطالب زده اند، کمی سخت است.
شیب پائین آمدن و بالا رفتن هر کدام به یک نحو ایجاد زحمت می کنند.
قبل از ورودی به زیرگذر، زن سیه چرده دست فروش را دیدم که گوشه ای پشت به مردم سجاده پهن کرده و نماز می خواند، خوشم آمد.
قاعده مندی زندگی را زیبا می نمایاند...
نمی دانم در راه، به دعاهای آن زن دست فروش سیه چرده در نماز فکر کردم یا نه ؟ اما ایستادنش به نظرم جالب بود.
راست و محکم در مقابل وزش نسیم فریبکار دنیا ایستاده بود لحظه ای نگذشت که از کنارش رد شدم...
امسال دست فروش ها در اطراف مسجد النبی خیلی زیاد شده اند، گاهی وقت ها مامور بلدیه یا همان شهرداری دنبالشان می کند و ان ها هم مثل مورچه های فراری از آب به سرعت به هم پیام می دهند و بساطشان را جمع کرده و ناپدید
می شوند.
دوچرخه را به شمسه های فلزی حصار حیاط حرم با زنجیر قفل کردم طلایی وسط شمسه ها آنچنان برق زد که اولش حیفم آمد زنجیر خراشی روی شمسه ها بیاندازد.
دیدم چاره نیست و ممکن است دزد دوچرخه را ببرد.
راستش دلم موقع رفتن به دوچرخه حسودی کرد، به من می گفت، کاش مرا هم به این پنجره ها ببندی تا دزد نبردم...
انگار حکمت قفل هایی که به ضریح ها می بندند، همین است یا شاید چیز دیگر.
یاد این شعر می افتم ...
دلم و گره زدم به پنجره ات دارم می رم
من می رم تا برمی گردم گره هامو وا کنی ...