تبليغاتX
نگارستان - سفرنامه

يكشنبه ۴ آذرماه -

 

  امروز صبح با صداي اذان مسجدالنبي كه از پنجره باز اتاق شنيده مي شد نيم خيز پلك هاي خسته را با قوزك انگشت سبابه  مالش دادم و وضويي ساختم به قصد نماز در مسجد النبي،

هوا كمي سرد بود و به تاريكي مي زد، مغازه هاي اطراف حرم كه فروشندگانشان اكثرا غير سعودي اند، چراغ هاشان روشن و جمعيت قدو نيم قد نمازخوانده با شتاب از حرم بيرون مي زدند تا حتما دوباره بخوابند،  اراده ای دارند! در شب يك مرتبه و در روز پنج مرتبه به مسجد مي آيند.

 روي سنگفرش هاي سفيد و سرد بيرون  مسجد درست پائين گنبد سبز نماز خوانديم كنارمان دسته اي پاكستاني دعا مي خواندند كه فقط آمين آخرش را متوجه مي شدم يكي مرتب چيزهايي را مي خواندو ديگران آمين مي گفتند، خيلي تند و سريع مي گفت و حالتي التجا گونه داشت، اشك هاشان برخي زنان ايراني داخل كاروان ها را تحت تاثير قرار داده بود،  از كاروان جدا، گوشه اي ايستاده و از زير چادر تماشايشان مي كردند.

امروز صبح بيشتر از همه چيز توجهم به قبرستان بقيع بود...

آنقدر قريب اند كه از چشمان آشنا هم پنهان مي مانند .

به كساني فكر مي كنم كه پس از سال ها دوري و تنهايي در غربت، پسري، بچه خواهري يا حتي همسايه اي به ديدنشان مي رود،  حسابي خوشحال مي شوند....؟

نه!  شايد، مثال خوبي نزدم ...

 پله ها را كه بالا مي  رفتم، دلم موج مي زد تا رسيدم به پنجره هايي كه از بيرون كبوتران آن را نشانه گذاري مي كردند.

 نگاه حسرت كشان زن ها را يادم نمي رود، به دوستم گفتم سال ها حسرت و انتظار كه بيايند و دست آخر با همان تصويري كه در قاب ها يا در تلويزيون ديده اند، بر مي گردند، برخي فقط به همين ديدن ها دل خوش دارند.

روبروي قبرستان كفش ها را كه بر پا ها مي ديدم بدجوري احساس متناقض، اذيتم كرد، چيزي مثل موزه يا هر چيزي كه بايد ببيني و از كنارش رد شوي!

يك پاكستاني روستانشين را ديدم كه كفش هايش را كنار پاهايش درآورده و پا برهنه زيارت نامه مي خواند، منم سريع مثل او شدم ...

احساس خوبي به من دست داد، اگر چه تلاش ها همه بر اين است كه فضا را در وجودت كوچك و حقير نشان دهند اما پا ها را كه برهنه مي كني نا خواسته ادب وجودت را مي گيرد. و همه فتنه ها فرو می ریزد...

یادم آمدُ خدا نیز به (موسي) هم كلام خود به محض ورود امر کرد: نعلين هايت را بکن...!

كفش در آوردن خود از حكمت هاي بزرگ است انگار،‌

كفشت را كه در آوردي بايد داخل شوي ، بيرون نمي ماني ادب مي كني ، سر فرود مي آوري تا بگویند بنشین تا بنشینی.. يعني نيامدي كه بروي . آمده اي كه بماني . بچه كه بوديم كفش مادر بزرگ را قايم مي كرديم تا در خانه ما چند روز بيشتر بماند، چه مي گويم ...

سلام ها همه لذت بخش و جاندارتر از ديگري و زيارتنامه ها همه از پي يكديگر دلچسب تر...

اشك صبحگاهي اگر با نسيم خنك آغشته شود روح را آرام مي كند...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 1:15 توسط مصطفی آجرلو |