خيلي قبل ها از وقتي كه يادداشت ميهماني خدا را نوشتم براي نگارستان قصد نوشتن كردم كه مشغوليت هاي بي مورد مانع مي شد، اما اكنون كه به قول معروف گرد وغبار راه، سرورويم نشسته و من هم چون غباري در كنار سبزترين گنبد دلرباي زمين آرام گرفته ام، عزم نوشتن كردم به اينكه حتي اگر شده در يك سطر يا يك كلمه هر روز تا انتهاي سفر حج، نگارستان را به روز كنم.
بسم الله
شنبه سوم آذر / ازفرودگاه مهر آباد تهران
روي صندلي هواپيما سرك كشان، به انتظار گذراندن نيم ساعت تاخير هواپيماي ايراني كه انگار،در اجاره سعودي ها است با يك فاصله كنار آقاي راشد يزدي منبري خوش لهجه تلويزيوني نشستم.
ميهمان داران ماهان، همه روابط عمومي بالا دارند البته روابط عمومي به معناي مصطلح آگهي هاي كاريابي!
بالاخره با چهل دقيقه يا يك ساعت تاخير هواپيما اززمين كنده شد، بعضي از بچه ها به دلايلي جامانده اند و موجب دلمشغولي.
كمي كتاب مي خوانم و خوابم مي برد قبل از آن آقاي راشد يزدي كتاب من را كه در مورد اماكن تاريخي مكه و مدينه است را مي گيرد، اول گفت : يك نگاه كوتاه اما خيلي طول كشيد و آخر هم چند غلط املايي و محتوايي از كتاب را به من تحويل داد و من نوشتم تا به انتشارات و نويسنده اش متذكر شوم.
تلويزيون هاي هوايپما روشن شد قبل از ناهار بود و يا بعد از ناهار يادم نيست فقط يادم است لابلاي غذا، چند ورقي ادعيه طواف گذاشته بودند، بامارك هواپيمايي ماهان، براي تبليغ بود يا رسالتي ديني دنبال مي كردند، معلوم نبود.
تلويزيون ها هم كه روشن شد، تصاويري بريده، بريده از داخل اتاق خواب و استخر و اصطبل داشت. كه كسي به كسي لگد مي زد يا او را مي ترساند و يا هل مي داد ... و دست آخر افكت خنده كه پايان مشترك همه اين تصاويربود.
چيزي شبيه ديدني ها، كه پخش آن براي حجاج ايراني، كساني كه سال ها در حسرت و انتظار به سمت حرم پيامبر(ص) در حركتند برايم خيلي گنگ است !
اين هم يك نمونه ديگر از استفاده كارشناسانه و صحيح از ابزار رسانه ...!
فرودگاه مدينه كه رسيديم ديگر مثل سال هاي قبل مملو از ماموران گاردي و لباس پلنگي هاي بنگلادشي نبود. خيلي راحتر از فرودگاه مهرآباد خودمان از پله ها پائين رفتيم و داخل شديم البته جوانكي كلاه كج بعد از چك شدن گذرنامه كيف دستي ام را وارسي كرد، به لپ تاپم كار نداشت اما كتاب داخل كيف را تند تند ورق مي زد و مثل دانش آموز سر امتحان سعي مي كرد به نحوي سر از محتوي كتاب درآورد كه دست آخر گفت، خلاص! يعني برو بسته ديگري هم به امانت به مدينه مي بردم تا به كسي بدهم آن را هم تيغ زده و پاره پوره اش كردند و باز گفتند: خلاص..!
سوار بر اتوبوس دلهره اي وجودم را گرفته بود، دلهره دلرباترين گنبد سبز جهان
، بابا صدايش مي كنم گاهي و گاهي آقاجان و گاهي هم به عربي يا نبي الله، يا رسول الله خطابش مي كنم، اصلا به واژه اش كاري ندارم به او كه نظر مي كنم دلم گرم مي شود.
سبزي گنبدش وجودم را گرفت....
روحم را تسخير كرد يادم رفت چه بايد بگويم بعد از چند بار باخودم كلنجار رفتن گفتم: ولاجعله الله آخرالعهد مني لزيارتكم...