خودم هم دوست ندارم در وبلاگ شخصي ام از تعفن و نفرت و ناراحتي بنويسم اما انگار شرايط دروني من اينگونه اقتضا كرده كه اين يادداشت نوشته شود.
همه چيز از آنجا شروع شد كه ساعت 5 عصر با يكي از دوستان قديمي در چهارراه وليعصر داخل پارك دانشجو مقابل تئاتر شهر قرار ملاقات گذاشتم.
و از آنجايي كه انگار ترافيك و شلوغي شهر، نبودش هم معضلاتي براي خودش دارد، محاسبه يك ساعته من براي رسيدن به محل قرار غلط از آب در آمد و چيزي حدود نيم ساعت زودتر رسيدم.
و تصميم گرفتم نيم ساعتي را در پارك دانشجو گذرانده و به عبارتي مردم را از جنس علاقمند به تئاتر يا هنرمند و يا عابر خسته و يا شهرونداني كه دقيقه اي در پاركي در مركزيت شهر تهران نشسته ا ازنظر مرور كنم.
چسبيده به تئاتر شهرصف طولاني مردم براي تئاتر را ديدم و كمي كنار تر تصاوير مشكوكي كه من را به سمت كتابخانه و قسمت وسايل بازي كودكان در كنار دستشويي پارك كشاند.
يك تجمع چند نفره و نگاه هاي همسو و معني دار عده اي و نهايت تصويري تهوع آور...
تصوير فضايي كدر با بوي بد دستشويي عمومي و در كنار هم، سالني با آئينه هايي در روبرو شير آب و مرداني با سن و سال بالاي 30 و حتي 40 سال كه در مقابل آئينه ها، به دقت و وسواس، وسايل آرايش زنانه در دست گرفته و با كرم و رژ و سايه و از اين حرف ها مشغول آرايشند.
از تماشاي مردم صرفنظر و به سمت ضلع شمال شرقي پارك در مجاورت خيابان انقلاب نشستم و دوباره حكايت آناني كه شايد قيافه و تيپ و پوششان به اين حرف ها نمي نخورد هيبت دروني آن ها انبوه پليدي متحرك است.
خواسته و ناخواسته ديدم آناني كه كفتار صفت گوشه اي به آرامي به صيد طعمه نشسته اند.
اين بار ديگر صرفنظر نكرده و با دقت تماشا كردم هرچند بوي تعفن داشت خفه ام مي كرد...
كفتارها را ديدم كه چشم مي چرانند و با هر وسيله اي دامي براي حتي رهگذر جوان و نوجوان غافل از همه چيز مي گسترانند.
قلم از ادامه شرم مي كند،
اما مي دانم نه تنها پدر و مادر بلكه خود پسر نوجوان هم نمي داند، در آن سري كه با اشاره اش به سمتي حركت مي كند كه بايد به " سووال ساعت چند است؟ " جواب بگويد تا مقدمه اي براي يك گفت و گوي فريبنده باشد، چه ها نهفته است.
با اينكه سال ها از نيروي انتظامي براي ايرنا خبر تهيه كرده ام و جاهاي زيادي از جمله اداره اگاهي و مواد مخدر و صحنه هاي جرم و جنايت و حوادث گوناگون را از نظر گذرانده ام نمي دانم چرا چشمم داشت سياهي مي رفت، آنقدر كه كور سو ها هم توجه مرا به خود جلب مي كرد.
كفتاري را دنبال كردم و ديدم كه يك دور كامل پارك را به دنبال يك شكار پرسه زد و ديگر نتوانستم عاقبت كار را تماشاكنم.
شنيده ها و خوانده هايم در مورد اين پارك در ذهنم تجديد شد ، و فضاي آلوده آنجا بدجوري ذهنم را به خودمشغول كرد، چنانچه ديگر فروشندگان خرد مواد مخدر و معتادان تابلو در گوشه و كنار پارك هيچگونه تمايزي برايم نداشت، اكنون ديگر به خودم و به جامعه امروزم نمي انديشم بلكه به اين فكر مي كنم تا چند سال ديگر طول خواهد كشيد تا نسل آينده كه از فرزندان ما خواهند بود از بد حادثه گذرشان به همچنين مسير هايي بيفتد، و اينكه در آن زمان وضع به چه نحوي خواهد بود؟ و كفتارهاي پيرجايشان را به كفتارهاي جوان خواهند داد و هزار سووال ديگر...