لباس احرام به تن كردم، مي گويند اين لباس تفاوتش با ديگر لباس ها، در اين است كه لباس احترام نيست و
جايي براي زيور آلات و درجه و نشان و از اين جور چيزها در آن تعبيه نشده، يعني اگر هم داشته باشد، ديگر
لباس احرام نمي شود و احرام انسان را باطل مي كند و ...
سرانجام هم غسلي و نيتي و حركت به سمت
مسجدالاحرام براي محرم شدن.
اين شب به نظر من، يكي از عجيب ترين شب هاي عالم است شايد شب قدر ما زمینی ها باشد.
انسان ها از سراسر زمين به رنگ ملائك در مكه جمع مي شوند و لبيك مي گويند. لبيك بر امام ...
مي دانند يا نمي دانندش را كاري ندارم .
تنزل ملائك و روح فيها باذنك في كل امر سلام فيه حتي ... اين سلام آخرش ديوانه مي كند آدم را، يوسف فاطمه امشب با آن قد و بالاي دل آرايش لباس احرام بر تن مي كند.
كعبه بر گرد او مي گردد يا او بر گرد كعبه آن را هم نمي دانم اما مي دانم در مسجدالحرام ما بين مقام و كعبه محرم مي شود.
سلام همه بر اوست، چون محور حج حجت خداست.
به سنگفرش هاي مسجدالحرام غبطه مي خورم كه گرد راه فرزند رسول الله را در آغوش مي گيرد،
امشب، هر عاقلي ديوانه مي شود و هر ديوانه اي عاقل مگر كه اهل غفلت باشد كه آنان را گفته اند انگار در قيامت نيز بيدار نمي شوند.
ماشيني كه سوارم كند همه ماشين ها فقط براي عرفات سوار مي كردند و انبوه سواري ها و ماشين هاي قديمي و جديد و اتوبوس و ميني بوس مملو از مسافر كه از سرو كول ماشين ها آويزان بودند، طوري عزم رفتن دارند كه انگار به جنگ مي روند.
تماشا كنان، پياده برگشتم به هتل، دير برگشتنم كمي مايه ناراحتي شد البته كه چون مسئول گروه بودم و همه اعضا قبل از من سوار شده بودند...!
به هرحال ترافيك ما را تا صبح در مسير 45 دقيقه اي نگه داشت.
حال تماشاي بيرون را نداشتم، پر از ازدحام ماشين هايي بود كه يا بوق مي زدند و يا سعي داشتند به قدر يك چوب كبريت هم شده از همديگر جلو بيفتند.
داخل خيلي تماشايي تر از بيرون اتوبوس بود، حالي عجيب به صورت سيال در ماشين حركت مي كرد.
لبيك مي گفتم با خودم و مكرر تكرار مي كردم كه ناگهان گفتم، اصلا چرا من را تا اينجا كشانده اي ؟
من كه هيچ سنخيتي با دوستان تو ندارم...
از دهانم پريد يا حال مستولي شده بر من، مجبورم كرد نفهميدم، فقط بدجوري مستاصل شدم و گفتم..
بيچاره تر از من نبود براي خجالت زده شدن؟
واقعا مستاصل شده بودم .
كجا دارم مي روم؟
عرفات كجاست ؟
من كجا و عرفات كجا؟
من كجا و خيل دوستان خدا كجا؟
گفتم خوب اين هم از كريمي توست ؟
فقط نگذار خجالت بكشم؟
خودش گفته ما غرك بربك الكريم .
از كريمي تواست كه بي حيايي مي كنيم.
احساس عجز سراپاي وجود انسان را غبظه مي كند، نفس گير مي كند و مي خواهي خودت را سريع از جمع جداكني و پياده كني...
وقتي لبيك به جانت مي نشيند و همه چيزت لبيك مي شود، مي گويي آمده ام ؟
دعوتت را لبيك مي گويم...! آنگاه به خودت مي گويي كجا آمده اي تو ؟ خودت مي خواهي جلوي خودت را بگيري ...
اما زمان تو را به جلو به پيش مي برد....
توكل مي كني و به او پناه مي بري كه جز او هيچ پناهي نيست اگر هم كه دليل پناه خواستن خودش باشد و حيا از جبروتي كه تو آن را .... نگويم بهتر است.
گروه كوثر يا طه بود كه از بخت خوش ما، عقب ماشين ما در صندلي آخر جمعشان جمع بود و ناگاه تواشيح اسماء الحسني را شروع كردند به همخواني ...
نسئلك يا من هوالله الذي لاالااله هو...
هر كسي براي خودش حال خوشي داشت بعضي از بچه ها بي پيرايه بدون اينكه حواسشان به هم باشد اشك مي ريختند.
اشك ريختن بي پيرايه زينت مجلس امام حسين (ع) است آنجا كه همه دل هاشان را كنار دل هم پهن مي كنند و يادشان مي آيد كه يك مصيبت بزرگي در كربلا براي همه شان اتفاق افتاده و با هم اشك مي ريزند..
گريه هاي اينجا بعضي هاش از خجالت بود و بعضي هاش از شوق نمي دانم ؟ خوشابه حال كسي كه اينجا از شوق گريه مي كند.
يادسال گذشته افتادم همچنين شبي را در تهران بودم و پياده در كنار خيابان درحال راه رفتن كه يكهو سرم تير كشيد كه امشب شب عرفات است در مكه و عرفات و ...
حالي به من دست داد كه دوست دارم به هيچكسي دست ندهد...
واي بر كسي كه عرفه را تجربه كرده و در چنين شبي در عرفات نباشد و عرفات را به يادبياورد...
صبح الطلوع رسيديم عرفات و نماز صبح خوانديم و صبحانه اي كه بساط براي كار پهن شد.
دم ظهر بود كه ديدم عكسي از ما روي سايت هاي خبري است و زيرش نوشته شده، همه درحال عبادتند و خبرنگاران در حال خبرسازي .
خوب هركس كاري دارد و رسالتي البت.
عرفه را انگار نبايد درباره اش نوشت چون هرچه درباره اش بنويسي تنزل پيدا مي كند از آنچه در حقيقت اش نهفته است.
دعاي عرفه اشك امام حسين(ع) را درآورده پس بايد هركس غير اوست جانش بالا بيايد اگر كه برسد به معناي اين دعاي عميق.
مي گويند امام حسين(ع) در پايان اين دعا حسابي صورت مباركش از اشك خيس شده بود.
همين جمله جان انسان را هوايي مي كند . گونه ها و محاسن آغشته به اشك ..
آري اشك ها جاي خود را با خضاب خون عوض خواهد كرد.
مردان را اشكي است كه تمناي خضاب سرخ را بر گونه هايش به نمايش مي گذارد.... عرفه به نظر محل ابتلاي كربلاست براي هر زائر و مسافر و حاجي.
يعني حركت به سمت كمال. يعني حسين عليه السلام و فرزندان و يارانش .
يعني حبيب و يعني علي اكبر .
عرفه آسمان است . بايد از آن راهي يافت به سوي عرش الهي و آن عرش الهي كه تربتش بوي سيب مي دهد و لياقت آرميدن جسم پاك حسين (ع) و يارانش را كسب كرده است.
نمي دانم دنبال چه چيزي رفته بودم كه گم شدم اما سريع گوشه اي را يافتم دنج.
مناجات زيباي عرفه آغاز شد ...
الحمدلله الذي ليس لقضائه دافع...
دعا مي خوانديم و حالي كه حتما حال بهشتيان عالمست در آنجا در جريان يافته بود .
من لذت اين دعا را با هيچ لذت معنوي ديگر عوض نمي كنم، انسان در آن لباس و در آن حال و در آن سرزمين مثل روح بدون جسم به پرواز در مي آيد ...
مرتب آيه اي درخصوص برادران يوسف را به ياد مي آوردم.
ياايهاالعزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاة فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان الله يجزى المتصدقين
مي گفتم و مي گفتم ... و حالي بود از عجز و التماس كه
آخرش فقط ياايهالعزيز فقط بر زبانم جاري بود.
خوب آخر، يقين داشتم كه آنجا بود و مي شنيد ؟
البته حرفي جز خجالت نبود؟
خدا هيچ كس را خجالت زده نكند.
مي دانستم اگر شب شود و از اين صحرا دور شوم فاصله مكاني ام با نازنين ترين وجود عالم لحظه به لحظه بيشتر مي شود، تا كه دعا تمام شد.
دست هايم به آسمان بود و اميدم به رحمتي كه يقين دارم رد نمي شدند.
غروب عرفات خيلي دلگير بود.
غروب عرفات در نظرم عين مرگ متصور است، يعني زندگي تمام شد و بايد به سمت مشعر يا همان محشر روانه شوي.
يعني لذات عرفه به اتمام رسيد. يعني بلند شويد و برويد، همنشيني با اميرالحاج اعظم تمام.
بهراه افتاديم و كمي پياده تاكه سوار ماشين شديم تلافي ترافيك مسير عرفات اينجا جبران شد و 20 دقيقه اي مشعر بوديم.
"بدايت المشعر"
خوابيديم آنجا كنار يك ماشيني كه حاجيان كشورهاي ديگر در اطراف آن به راحتي تفريح در پارك هاي عمومي پخت و پز مي كردند و به خوش و بش مشغول بودند.
جمعي داشتند سنگ جمع مي كردند و عده اي هم به نماز ...
صبح نماز را خوانديم فكر مي كنم به امامت يك امام شيعه بود، روحاني يك كاروان روستايي.
بعضي از دوستان هم از مسير مشاط پياده مي آمدند.
صبح كشان كشان تا مني رفتيم .
خيلي احتياط داشتيم كه از نهايه المشعرخارج نشويم قبل از طلوع آفتاب.
همين مساله چند دسته مان كرد و ما گروه آخري با دونفر از دوستان كه سال اولي بودند و ترس بود از اينكه كمي اذيت شوند.
شيطان بزرگ را سنگ زديم و رفتيم مني .
وقتي انسان تشنه كه اين همه راه پياده طي كرده و به شيطان سنگ زده، به مني مي رسد و گلويي از آب سيراب مي كند، خود به خود عيد را احساس مي كند.
البته الله اكبر هاي وسط راه هم اين حس را الغا مي كنند اما آنجا واقعا براي انسان عيد مي شود.
از خستگي خوابم برد، چون قرباني گوسفند تا عصر به طول انجاميد و حلق و خروج از احرام لذتي فرح بخش ايجاد مي كرد