تبليغاتX
نگارستان

 

روی صندلی اتوبوس نشسته بود اما گوشه کیف و چتر نفر بغل دستی که کنارش میله به دست، ایستاده بود، بازویش را می فشرد.

خواست که اعتراض کند دید خود بیچاره اش، یک لنگه پا ایستاده و با نگاه مدام به ساعت و حرکت کند ماشین ها حرص می خورد و سر تکان می دهد.

بعد هم دید بیشترناراحتی اعصابش از سر و صدای بلند شده دراتوبوس است نه از سقلمه های گوشه کیف و وسایل شخص سرپایی.

صداهای متفاوتی به گوشش می رسید از طعنه و کنایه گرفته تا بحث های داغ سیاسی که در بخش مردانه و زنانه در عقب، جلو و وسط اتوبوس به راه افتاده بود.

بیشترین کلمه هایی که به گوشش می خورد، انرژی هسته ای، سیب زمینی، گوجه فرنگی، بنزین و قیمت مسکن و آدرس خانه رییس جمهور بود، این آخری را نفهمید چرا تکرار می شود.

تابلوی بزرگی که در فاصله یک متری شیشه اتوبوس دیده می شد جلوی چشمش سبز شد  روی آن تابلوی سفید با خط درشت قرمز رنگی نوشته بود" گوسفند زنده با قصاب"

خنده اش گرفت، می خواست فکر کند که الان دیگر چه چیزی اعصابش را به هم ریخته ترافیک، شلوغی، نبود جا در اتوبوس یا مشکلات کاری روزانه اش که انگار باید همین جا پیاده می شد و پیاده شد با فکر مغازه ای که جنس اش کاملا جور بود. گوسفند زنده با قصاب !

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:52 توسط مصطفی آجرلو |