با گسترش فعالیت های تبلیغاتی مبلغان مسیحی در کشور موج تازه تاسیس سایت های فارسی زبان برای تبلیغ و جذب از راه های تشکیلاتی شکل و به نحوی افزایش یافته است.
در سایت های اینترنتی مذکور که با روش های مختلفی همچون ایمیل های پراکنده و یا پیغام های تلفنی و اس ام اس های بی نام و نشان به تبلیغ آدرس آن ها پرداخته می شود, تلاش برای سازماندهی ایرانیان مسیحی و افرادی که گرایش خود را به این دین اعلام کرده اند دیده می شود.
در بخش یادداشت یکی از این سایت های اینترنتی که جهت دهی سیاسی و تشکیلاتی آن به طور واضحی قابل ملاحظه است از زبان مدیر آن نوشته شده :" ایمیلی از یک خانم مسیحی به دستم رسید. خدا را شکر که او با استفاده از اینترنت، مردم ایران را بسوی خود هدایت میکند."
نگارنده این یادداشت در ادامه افزوده است : "بیش از هفت میلیون نفر در ایران به اینترنت دسترسی دارند، و این کشور از لحاظ درصد استفادهکنندگان اینترنت یکی از بالاترین ارقام را در میان کشورهای غیرِ غربی دارا است. "
همچنین در این یادداشت تاکید شده است که : "همه روزه هزاران نفر از مردم ایران از طریق اینترنت درمورد مسیحیت کسب اطلاع میکنند. حتی هماکنون که شما مشغول خواندن این سطور هستید، کسانی هستند که در ایران از وبسایتهای مسیحی فارسی دیدن میکنند."
دلش هوای شربت خنکی کرد تا که بلافاصله اش چپقی ساز کند ...
در بین راه به یک دوراهی رسید یک مسیر فرعی که راه را از مسیر اصلی جدا می کرد. مشخص بود انتهای مسیر فرعی منتهی می شود به قهوه خانه ای برای مسافران خسته که دقایقی در آن اطراق کرده و با استکانی چای یا شربتی یا غذایی آماده, خستگی از تن زدوده و راه را دو باره آغاز کنند.با همسفران مسیرش را به سمت جاده ای که به قهوه خانه سر راهی ختم می شد کج کرد.
لابلای صندلی های شکسته قهوه خانه سرراهی نشسته بود که احساس خوبی نسبت به آنجا در دلش پیدا شد. تصمیم گرفت یک روزی انجا بماند و فردا با کاروان دیگری به راهش ادامه دهد.
دوستان و همسفران نیز با تعیین قرار ملاقاتی در شهر کربلا که مقصد نهایی سفر بود , او را رها کردند...
همسفرانش را, که می رفتند تا در انتهای مسیری که به دوراهی منتهی می شد دیگر دیده نشوند از لابلای دودی که از دهانش بیرون داده بود, در هاله ای از بخار حس کرد.
واین, به کار دلچسب و لذت بخش او تبدیل شد که بنشیند بیرون در قهوه خانه سر راهی و مسافران کاروان هایی را که پس از دقایقی استراحت به راه خود ادامه می دادند را از لابلای دودی که از سینه اش آن بیرون می داد, نظاره کند....
روز ها یکی پشت سر دیگری به این کار گدشت تا روزی که پول چای و توتون چپق خاموشش بواسطه تعارف یکی از مسافران تامین شد.
بعد از آن روز چون پولی نداشت دیگر بجای قهوه خانه, سر همان دوراهی می نشست که مسیر اصلی بواسطه یک مسیر فرعی جدا می شد و بدون چپق و احساسی از سیری و چیزی که لذتی رابرایش ایجاد کرده باشد به مسافران خیره می شد.
و به راه و به کاسه ای که آرزو داشت پر شود به قدری که کوله باری سازد و راه را از نو آغاز کند می نگریست.