از عوارض عصر جديد در تعدد بي شمار اخبار و وسايل ارتباط جمعي اين است كه مردم نسبت به حوادث و وقايع جامعه اشباع شده و به سیری کاذب گرفتار و به عبارتي نسبت به مسايل مختلف در حوزه هاي گوناگون به بی تفاوتی مبتلا می شوند.
شنوندگان وخوانندگان خبرها، نسبت به ده ها فاجعه انساني كه در صفحات رنگي روزنامه ها و يا مجله هاي زرد و رسانه هاي متعدد با آب و تاب بازگو مي شود به صورت یک تماشاگر بي حركت درمی آیند وتنهاخیره می شوند و نظاره می کنند.
حال، خبرها خاصیت خود را از دست داده اند یا برخي انسان ها حدیث مفصلی است.
روزها و در پي آن حوادث در پی هم تكرار و به طرق مختلف بازگو مي شود، خبرقتل و غارت و دزدی، کشتار دستجمعی، ترور انفجار و ... خواننده، بیننده تلویزیون و شونده خبر را مشتاق خبر بعد می کند وكسي پيدا نمي شود که حتي برای فاجعه تاملي كند و یک آه بکشد، !
و كمتر دلی است كه کمی بلرزد، از اينكه كسي سلاخي شده و يا مورد تجاوز قرار گرفته و يا گرفتار سیل و زلزله و هزار و يك بلا شده است.
مسلمانان به صورتي گروهي در عراق و افغانستان و فلسطین كشته مي شوند اما اين خبر در كنار خبر افتتاح يك پروژه و يا دست دادن يك قاتل آمريكايي با يك متحد اروپايي اش و یا خبر گرمی و سردی هوا در رسانه هاي چند مليتي منعكس تکرار مي شود، يكي در پي ديگري به استمرار.
اين ها همه مثل آن است كه انگار هيچ رسانه اي در جهان وجود ندارد كه كسي را مطلع كند، چون مطلعان همان بی خبرانند. بدون هیچ واکنشي ...!
رفته رفته می شود که همه در برابر آژير قرمز حمله هوايي و يا هجوم ايذر و يا فراگير شدن سيل بي تفاوت شوند و حتی حمله دشمن.
هيچ اتفاقي نيفتاده انگار، كه ما از همه چيز مطلعيم ....
به همديگر لبخند مي زنيم و به راهمان ادامه مي دهيم كه كلاهت را محكم....! بي خبر از اينكه كلاهي برسرمان نمي ماند كه محكم نگرش داريم واين فشار انگشتان گس كرده بي خيالي است برسرمان نه لبه هاي كلاهي كه نبايد از سرمان ببيفتد.
از جمله اين خبر ها که شنیدنش اين روزها، عادتمان شده شاید، خبرهايي است در مورد چاپ مجدد کاریکاتور موهن پیامبر(ص) در دانمارک، نمايش تئاتر آيات شيطاني در آلمان، پخش دومين فيلم ضداسلامي در هلند و... كه انگار احدي از امت هاي اسلامي آن هارا نخوانده يا كه نشنيده .
همچنین که دمای زمین افزایش یافته یا کوههای آتش فشانی در شرق و غرب عالم فوران کرده است...!
و هماره شيطنت هاي معاندان اسلام ادامه دارد، تلاش صهيونيستها كه گردانندگان بيشترين مطبوعات، راديوها و تلويزيونهاي غرب هستند به همياري قلم به مزدهاي دنيا كه با هدف اهانت به اسلام به ترويج كتاب هاي موهن بپردازند تابتدريج اهانت به اسلام را عادي كنند...
و اما بعد ...
در فرهنگ ما چيزي به نام " فحش پدر " به معناي ساقط شدن همه هستي يك مرد و زن ايراني و مسلمان است . چيزي كه با هيچ يك از وجوه دوستانه، منطقي، معرفتي و ... توجیه بردار نيست.
فحش پدر یعنی تیرخلاص، چون پدر ريشه است و تا كه ريشه نباشد و كتمان شود، چيزي نمي ماند كه بخواهد مسامحه كند، نديد بگيرد و بگذرد.
به رسول الله که پدر همه امت است، خلاصه خلقت است و آبرو و اعتبار همه ماست، مهرباني اش گرمي قلب هاست و دوست داشتنش همه هستي مان و صلوات و درود بر او ذكر شب و روزمان و بهانه رفع كدروت ها و شادي هامان است، توهين مي شود و ما ...!
البته از علامات آخرالزمان ابتلاي مسلمانان به روزمره گي است.
نفس مي كشيم و نفس هاي زهرآگين منحوس غيرت مامسلمانان را به بازيچه گرفته اند و يا كه ما را مي آزمايند كه تا به كجا...؟
بگذريم كه اين قصه پر از درد است.
"
گفته اند روزی چشمان زیبایش پر از اشک می شد و در جمع اصحاب، از دلتنگی برادرانش در آخر الزمان حکایت می کرد.
به ایشان گفتند: این ها که می گویی کیستند؟ و لبان پر گهر گشود که اینان کسانی اند که مرا ندیده چنان دوست می دارند که گویی سال ها بامن زیسته اند. پيامبر مهرباني ها، دست بر پاي سلمان گذاشته و فرمود: برادران من از نسل و از قوم سلمانند.
هم اکنون مائیم شرمنده نگاه ها و سلام هایی که جواب داده می شوند در نمازهای پنجگانه مان در عصر اقتدار اسلام . در عصر خمینی کبیر و در عصر فرزندی از سلاله رسول الله .
لشکر مسلمانان غیور فتوای تاریخی امام را در مدهور الدم بودن سلمان رشدی هنوز عملي نكرده پناه بر خدا كه به بلاهایي مکرر مبتلا بشود.
تاریخ این روزها را ثبت خواهد کرد.
آرشیو اخبار رسانه های خبری این اخبار را در کنار هم بایگانی خواهد داشت تا روزی که توانی برای زدودن عرق شرمساری از چهره مان نباشد.
که روزی بود که ما هم بودیم و ما زنده بوديم و نفس هامان از گلو بالا مي آمد و ما مي ديديم و مي شنيديم كه رسول الله را ... گفتنش هم سخت است.
اللهم انا نشکو الیک ...
در ادامه بسنده مي كنم به بياني حكيمانه از رهبر فرزانه انقلاب در خصوص حكم تاريخي امام خميني (ره) درباره سلمان رشدي مرتد:
"حكم تاريخي و تغييرناپذير حضرت امام رضوان الله تعالي عليه درمورد نويسنده كتاب كفرآميز آيات شيطاني و تعهد مسلمانان در سراسر جهان به اجراي اين حكم اسلامي، نخستين ثمرات خود را در صحنه رويارويي اسلام با كفر جهاني نشان مي دهد و استكبار غرب كه حمله به مقدسات يك ميليارد مسلمان جهان را مقدمه اي براي تحقير مسلمين و ازبين بردن انگيزه هاي خيزش اسلامي در جهان قرارداده بود، بصورت مفتضحانه و گام به گام مجبور به عقب نشيني شده و انشاءالله با ادامه ي مقاومت مسلمانان جهان از اين پس كسي جرأت اهانت به پيامبر معظم (ص) و مقدسات اسلامي را نخواهديافت.
حكم اسلام درمورد نويسنده كتاب آيات شيطاني همانگونه كه حضرت امام رضوان الله تعالي فرمودند: «اگر توبه كند و زاهد زمان هم گردد» ثابت است و چنين تشبثاتي كه با همياري بعضي افراد به ظاهرمسلمان صورت مي گيرد، تغييري در اين حكم الهي نخواهدداد."
لباس احرام به تن كردم، مي گويند اين لباس تفاوتش با ديگر لباس ها، در اين است كه لباس احترام نيست و
جايي براي زيور آلات و درجه و نشان و از اين جور چيزها در آن تعبيه نشده، يعني اگر هم داشته باشد، ديگر
لباس احرام نمي شود و احرام انسان را باطل مي كند و ...
سرانجام هم غسلي و نيتي و حركت به سمت
مسجدالاحرام براي محرم شدن.
اين شب به نظر من، يكي از عجيب ترين شب هاي عالم است شايد شب قدر ما زمینی ها باشد.
انسان ها از سراسر زمين به رنگ ملائك در مكه جمع مي شوند و لبيك مي گويند. لبيك بر امام ...
مي دانند يا نمي دانندش را كاري ندارم .
تنزل ملائك و روح فيها باذنك في كل امر سلام فيه حتي ... اين سلام آخرش ديوانه مي كند آدم را، يوسف فاطمه امشب با آن قد و بالاي دل آرايش لباس احرام بر تن مي كند.
كعبه بر گرد او مي گردد يا او بر گرد كعبه آن را هم نمي دانم اما مي دانم در مسجدالحرام ما بين مقام و كعبه محرم مي شود.
سلام همه بر اوست، چون محور حج حجت خداست.
به سنگفرش هاي مسجدالحرام غبطه مي خورم كه گرد راه فرزند رسول الله را در آغوش مي گيرد،
امشب، هر عاقلي ديوانه مي شود و هر ديوانه اي عاقل مگر كه اهل غفلت باشد كه آنان را گفته اند انگار در قيامت نيز بيدار نمي شوند.
ماشيني كه سوارم كند همه ماشين ها فقط براي عرفات سوار مي كردند و انبوه سواري ها و ماشين هاي قديمي و جديد و اتوبوس و ميني بوس مملو از مسافر كه از سرو كول ماشين ها آويزان بودند، طوري عزم رفتن دارند كه انگار به جنگ مي روند.
تماشا كنان، پياده برگشتم به هتل، دير برگشتنم كمي مايه ناراحتي شد البته كه چون مسئول گروه بودم و همه اعضا قبل از من سوار شده بودند...!
به هرحال ترافيك ما را تا صبح در مسير 45 دقيقه اي نگه داشت.
حال تماشاي بيرون را نداشتم، پر از ازدحام ماشين هايي بود كه يا بوق مي زدند و يا سعي داشتند به قدر يك چوب كبريت هم شده از همديگر جلو بيفتند.
داخل خيلي تماشايي تر از بيرون اتوبوس بود، حالي عجيب به صورت سيال در ماشين حركت مي كرد.
لبيك مي گفتم با خودم و مكرر تكرار مي كردم كه ناگهان گفتم، اصلا چرا من را تا اينجا كشانده اي ؟
من كه هيچ سنخيتي با دوستان تو ندارم...
از دهانم پريد يا حال مستولي شده بر من، مجبورم كرد نفهميدم، فقط بدجوري مستاصل شدم و گفتم..
بيچاره تر از من نبود براي خجالت زده شدن؟
واقعا مستاصل شده بودم .
كجا دارم مي روم؟
عرفات كجاست ؟
من كجا و عرفات كجا؟
من كجا و خيل دوستان خدا كجا؟
گفتم خوب اين هم از كريمي توست ؟
فقط نگذار خجالت بكشم؟
خودش گفته ما غرك بربك الكريم .
از كريمي تواست كه بي حيايي مي كنيم.
احساس عجز سراپاي وجود انسان را غبظه مي كند، نفس گير مي كند و مي خواهي خودت را سريع از جمع جداكني و پياده كني...
وقتي لبيك به جانت مي نشيند و همه چيزت لبيك مي شود، مي گويي آمده ام ؟
دعوتت را لبيك مي گويم...! آنگاه به خودت مي گويي كجا آمده اي تو ؟ خودت مي خواهي جلوي خودت را بگيري ...
اما زمان تو را به جلو به پيش مي برد....
توكل مي كني و به او پناه مي بري كه جز او هيچ پناهي نيست اگر هم كه دليل پناه خواستن خودش باشد و حيا از جبروتي كه تو آن را .... نگويم بهتر است.
گروه كوثر يا طه بود كه از بخت خوش ما، عقب ماشين ما در صندلي آخر جمعشان جمع بود و ناگاه تواشيح اسماء الحسني را شروع كردند به همخواني ...
نسئلك يا من هوالله الذي لاالااله هو...
هر كسي براي خودش حال خوشي داشت بعضي از بچه ها بي پيرايه بدون اينكه حواسشان به هم باشد اشك مي ريختند.
اشك ريختن بي پيرايه زينت مجلس امام حسين (ع) است آنجا كه همه دل هاشان را كنار دل هم پهن مي كنند و يادشان مي آيد كه يك مصيبت بزرگي در كربلا براي همه شان اتفاق افتاده و با هم اشك مي ريزند..
گريه هاي اينجا بعضي هاش از خجالت بود و بعضي هاش از شوق نمي دانم ؟ خوشابه حال كسي كه اينجا از شوق گريه مي كند.
يادسال گذشته افتادم همچنين شبي را در تهران بودم و پياده در كنار خيابان درحال راه رفتن كه يكهو سرم تير كشيد كه امشب شب عرفات است در مكه و عرفات و ...
حالي به من دست داد كه دوست دارم به هيچكسي دست ندهد...
واي بر كسي كه عرفه را تجربه كرده و در چنين شبي در عرفات نباشد و عرفات را به يادبياورد...
صبح الطلوع رسيديم عرفات و نماز صبح خوانديم و صبحانه اي كه بساط براي كار پهن شد.
دم ظهر بود كه ديدم عكسي از ما روي سايت هاي خبري است و زيرش نوشته شده، همه درحال عبادتند و خبرنگاران در حال خبرسازي .
خوب هركس كاري دارد و رسالتي البت.
عرفه را انگار نبايد درباره اش نوشت چون هرچه درباره اش بنويسي تنزل پيدا مي كند از آنچه در حقيقت اش نهفته است.
دعاي عرفه اشك امام حسين(ع) را درآورده پس بايد هركس غير اوست جانش بالا بيايد اگر كه برسد به معناي اين دعاي عميق.
مي گويند امام حسين(ع) در پايان اين دعا حسابي صورت مباركش از اشك خيس شده بود.
همين جمله جان انسان را هوايي مي كند . گونه ها و محاسن آغشته به اشك ..
آري اشك ها جاي خود را با خضاب خون عوض خواهد كرد.
مردان را اشكي است كه تمناي خضاب سرخ را بر گونه هايش به نمايش مي گذارد.... عرفه به نظر محل ابتلاي كربلاست براي هر زائر و مسافر و حاجي.
يعني حركت به سمت كمال. يعني حسين عليه السلام و فرزندان و يارانش .
يعني حبيب و يعني علي اكبر .
عرفه آسمان است . بايد از آن راهي يافت به سوي عرش الهي و آن عرش الهي كه تربتش بوي سيب مي دهد و لياقت آرميدن جسم پاك حسين (ع) و يارانش را كسب كرده است.
نمي دانم دنبال چه چيزي رفته بودم كه گم شدم اما سريع گوشه اي را يافتم دنج.
مناجات زيباي عرفه آغاز شد ...
الحمدلله الذي ليس لقضائه دافع...
دعا مي خوانديم و حالي كه حتما حال بهشتيان عالمست در آنجا در جريان يافته بود .
من لذت اين دعا را با هيچ لذت معنوي ديگر عوض نمي كنم، انسان در آن لباس و در آن حال و در آن سرزمين مثل روح بدون جسم به پرواز در مي آيد ...
مرتب آيه اي درخصوص برادران يوسف را به ياد مي آوردم.
ياايهاالعزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاة فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان الله يجزى المتصدقين
مي گفتم و مي گفتم ... و حالي بود از عجز و التماس كه
آخرش فقط ياايهالعزيز فقط بر زبانم جاري بود.
خوب آخر، يقين داشتم كه آنجا بود و مي شنيد ؟
البته حرفي جز خجالت نبود؟
خدا هيچ كس را خجالت زده نكند.
مي دانستم اگر شب شود و از اين صحرا دور شوم فاصله مكاني ام با نازنين ترين وجود عالم لحظه به لحظه بيشتر مي شود، تا كه دعا تمام شد.
دست هايم به آسمان بود و اميدم به رحمتي كه يقين دارم رد نمي شدند.
غروب عرفات خيلي دلگير بود.
غروب عرفات در نظرم عين مرگ متصور است، يعني زندگي تمام شد و بايد به سمت مشعر يا همان محشر روانه شوي.
يعني لذات عرفه به اتمام رسيد. يعني بلند شويد و برويد، همنشيني با اميرالحاج اعظم تمام.
بهراه افتاديم و كمي پياده تاكه سوار ماشين شديم تلافي ترافيك مسير عرفات اينجا جبران شد و 20 دقيقه اي مشعر بوديم.
"بدايت المشعر"
خوابيديم آنجا كنار يك ماشيني كه حاجيان كشورهاي ديگر در اطراف آن به راحتي تفريح در پارك هاي عمومي پخت و پز مي كردند و به خوش و بش مشغول بودند.
جمعي داشتند سنگ جمع مي كردند و عده اي هم به نماز ...
صبح نماز را خوانديم فكر مي كنم به امامت يك امام شيعه بود، روحاني يك كاروان روستايي.
بعضي از دوستان هم از مسير مشاط پياده مي آمدند.
صبح كشان كشان تا مني رفتيم .
خيلي احتياط داشتيم كه از نهايه المشعرخارج نشويم قبل از طلوع آفتاب.
همين مساله چند دسته مان كرد و ما گروه آخري با دونفر از دوستان كه سال اولي بودند و ترس بود از اينكه كمي اذيت شوند.
شيطان بزرگ را سنگ زديم و رفتيم مني .
وقتي انسان تشنه كه اين همه راه پياده طي كرده و به شيطان سنگ زده، به مني مي رسد و گلويي از آب سيراب مي كند، خود به خود عيد را احساس مي كند.
البته الله اكبر هاي وسط راه هم اين حس را الغا مي كنند اما آنجا واقعا براي انسان عيد مي شود.
از خستگي خوابم برد، چون قرباني گوسفند تا عصر به طول انجاميد و حلق و خروج از احرام لذتي فرح بخش ايجاد مي كرد
يادم نمي رود صبح زود بود، وقتي با شوق و ذوق و لبخندی مليح و دوست داشتني كنار صندوق اخذ راي شماره يكصد و ده، حاضر شد و دستان آسماني اش از زير عبا برگه راي را به صندوق انداخت.
آقا كه بانشاطش خبرنگاران و عكاسان را اول وقت به پاي صندوق گرد آورده بود با توصيه مردم به تسريع در اين حضور باشكوه فرمودند بهترين كارهاى خير، كارى است كه سريع و در اول وقت انجام بگيرد.
با خود گفتم: « انگار شركت در انتخابات مثل اقامه نماز است و فضیلت آن در اول وقت بودنش... ! »
اين روزها اگرچه تا 24 اسفند و روز حماسه آفريني مجدد در انتخابات، فاصله اي دارد از جنس روزها و هفته هايي كه انگار نه انگار که به سرعت مي گذرند و بزودي موعد مقرر را
فرا مي خوانند، اما تب و تاب انتخابات همه جا را فراگرفته، از گروه ها و احزاب گرفته تا نمايندگاني كه تلاش دارند تا موفقيت در اين حضور سرنوشت ساز جزء سرنوشت زندگي شان باشد و ....
وقتي كه جمله آن روز رهبر فرزانه انقلاب را در ذهنم تداعي مي كنم اين نکته به ذهنم هجوم می آورد كه حضوري با اين اهميت فراگير، لزوما تلاش و تكاپوي عمومي مردم را هم طلب مي كند.
تلاشی نه فقط براي راي دادن و انتخاب كردن بلكه تلاش براي كسب آگاهي و بصيرت كه از ملزومات انتخاب كردن است و احساس زیبای انجام تکلیف و همراهی با شهدا.
حضوري از جنس حضور آگاهانه مردم در همین روزهای تازه گذشته در راهپيمايي 22 بهمن که شناخت و آگاهی و مسئولیت پذیری و عشق شکل گرفت و جهانیان را متحیر کرد.
و اين يعني كه اين روزها پدرها و مادر ها و بزرگترها، اصحاب قلم و خطابه و رسانه مي بايست چگونه انتخاب كردن را براي حضور ميليوني مردم در يك گزينش ملي سرلوحه ذكر و فكر خود قرار دهند.
بصيرت را آغاز نگاه كردن بدانند و آگاهي را زمينه موفقيت در برگزيدن.
تب و تاب انتخابات در و وعده هاي بزرگ و غير عملي و تبليغات رنگين نبايد منجر به ورود كساني شود كه لباس نمايندگي را نه لباس خدمت، بلكه لباس تفاخر وموفقيت مي دانند.
بايد تا روز انتخابات يادمان باشد كه رهبر فرزانه انقلاب، تلاش و دقت مردم برای شناخت نماينده اصلح را از مهمترين مسايل دانسته و فرمودند: هنر مردم شهرهای مختلف كشور اين است كه از ميان اين نامزدها، بهترين افراد را از لحاظ ايمان، اخلاص، امانت، دينداری و آمادگی برای حضور در ميدانهای انقلاب انتخاب كنند و به كسانی رأی دهند كه نسبت به نيازهای مردم دردشناسترين و دردمندترين افراد باشند.
به اهميت اين انتخابات سر نوشت ساز مي انديشم و به ذهنم خطور مي كند ، پيام ارزشمند و جاودانه آقا را كه در تشكر از حضور باشكوه مردم در يكي از دوره هاي انتخابات مجلس شوراي اسلامي فرمودند:
« شما ملت عزيز با اين حركت انقلابي، روح مقدس امام راحل و ارواح طيبه شهدا را شاد كرديد و نام آنان را سرافراز ساختيد
این روزها که می گذرد، در باد، کسی یادت را فریاد می زند.
یادی درخشنده در قاب هایی قدیمی،
با تصویری از عبایی مشکی رنگ، بر روی دوشی افتاده و شانه ای سترگ و دستی بیرون آمده به نشانه سلام که گویند دست خدا بوده ...
راستی، این روزها، خیلی از دل ها برای آن دست ها، تنگ می شود.
تکرار می شود مدام، تصویر کفش هایی خسته از تبعید و خاک خورده از مبارزه، آن گاه که پله های پرواز انقلاب، آسمان امیدوار را به سر زمین نامیدشدگان پیوند می زد، تا قدم هایی را فرودآورد که فریاد برآورنده الله اکبر بود.
الله اکبر...
الله و اکبر، به عظمتی که تو در دل ها انداختی، چه شکوهی، که زمین و زمان را و همه را زبان کرده بود تا پس از سال ها یا مرگ یا خمینی به عطر حضورت مستانه خروش برآورند که روح منی و بت شکنی ...
روزها می گذرد و شنیده ایم پژواک طنین تبرهای فرهادوارانی که تو شیرین جانشان بودی و بر کهکشانی از راه شیری هرکدامشان یک ستاره ای.
تصدقت،
ما ها فقط شنیده ایم ...
تو گرمابخش سرزمین یخ زده و بهمن گرفته 57 بودی.
مایی که گاه رفتن ات عمری نبوده مان مگر به عده انگشتان دست، هنوز مسحور نگاه های جادویی توایم .
نگاه هایی گیرا، به زیر ابروانی که طاق خورشید بود و هیبت آسمان را برای دشمنانت آشکار کرده بود.
این روزها به برکتت، در سایه خورشیدیم ولی حس می کنیم، دل خورشیدمان هم برایت تنگ می شود.
یادت همیشگی است و خاطرت پاینده، در هر روزگارو هر لحظه تا زمان جاریست.
به قصد قربت نه به قصد غربت ...
به ازای هر قدمی که بر می داری، عقل شکوه می کند که یک قدم دور شدی ولی دل، گواهی می دهد که تکرار قدم هایت در تکاپوی مکان و زمان از قرب تو هیچ نمی کاهد.
قدم ها را آهسته تر بر می داری و آن گاه، یادت می آید که زمان و عمر دست به دست هم داده اند و در سایه این اتفاق همه سلاح ها نقش بر زمین شده و صاحبانشان سر تسلیم فرو داشته اند.
دلت آرام و قرار ندارد و می دانی که تپش های قلبت هیچ سرگرم کننده ای را برای تغافل هم بازی نمی شود.
به زمین منی و چادر های سفیدش، در بهت می نگری تا که دلت اعتراف می کند با او انس گرفته ای وهمین امروز، صبح روز سوم بیتوته که از خواب بلند شده بودی در سرت گذشته که ای کاش می شد همه سفر را در این صحرا ...
صحرایی که در آرامشش همه دل ها به پشتوانه یک کوه سترگ، استوار و محکم آرام و قرار گرفته بود.
ونیمه شبی اگر خواب آشفته، آزرده ات می کرد، سجاده نماز شبت پهلوی دل حضرت صاحب پهن می کردی و با اشک، مناجاتت را شکوه خجالت بی معرفتی ها، می کردی که بخشش از بزرگان است.
به ازای هر قدمی که برمی داری و برداشتی تا از محل خیمه های منی دور شوی، دلت خجالت زده شده که باشد آمدیم و ندیدیمت!
آمدیم و چشم هامان هرچه جستجوکرد، تو را ندید ویا که اگر دید، نشناخت و گذشت، وای برما... وای بر این چشم ها و دل ها که با هزار امید و آرزو هزاران فرسخ راه را...
قدم هایت را بر می داری و به این دل خوش می داری که آمده ای و عطر حضورش را چشیده ای و برایش دعا کردی و دست دعا کاسه گدایی کرده ای که " الهم کن لولیک ...
به ازای هر قدمی که بر می داری، یا برداشتی که از منی دور شوی، به آرزوهایی می اندیشی که در منی سر بریدی شان.
سر بریدی شان تا بین تو و حضرت رب لارباب حایلی نباشند، قدم هایت را برداشتی اما دور نشدی و دور همه دوری ها را خط بطلان کشیدی که آمده ای تا بمانی .
نیت قربت داشتی و سنگ ریزه هایت را اسباب رجم کردی و نشانه گرفتی وسوسه های خناس را،
رجم کردی شیطان را و مانع حضور تو در عرفات، منی و مشعر را.
به ازای هر قدمی که بر می داری، به خدا پناه می بری از دست نفس، از دست شیطان و وسوسه های خناسان که در پناه خانه بمانی و از صاحب خانه فاصله نگیری و دور نشوی.
پس به ازای هر قدمی که بر می داری، دل آرام می گیرد که نزدیک می شوی.
بیتوته ات را تمام کردی و پس از رجم به سمت طواف می روی، نیت قربت می کنی و عرفات، مشعر و منی را با امید زیارت دگر باره بدرود می گویی که این خداحافظی به قصد قربت است نه به قصد غربت.
دوشنبه 26 آذرماه
امروز از صبح کمی خوابیدم. انگار همه حال و هوای رفتن دارند و کارها کمتر شده، نزدیک ظهر با یکی از دوستان زدم بیرون برای جمع آوری سنگ. کنار ساختمان محل اقامت، چیزی شبیه یک کوه سنگی بود. سه هفته ای کوه نرفته بودم از آن جهت پاهایم وسوسه می شد که راه راست را بگیرد و بالا برود.
یک بطری کوچک آب معدنی در دستم و شروع کردم به جمع کردن سنگ ریزه . صفایی داشت به خودم حیف گفتم که سفر قبل سنگ ها را کس دیگری برایم جمع کرده بود.
در این حج اگر حواس آدم جمع هم نباشد مرتب به آدم تلنگر می زند به خودم وسط کار که می گشتم لای سنگ ها و خاک ها می گفتم چه می کنی ؟ فکر می کردم که این سنگ ها را باید به سوی کسی پرتاب کنم.
برای انسان احساس آمادگی بوجود می آورد، ای وای که تعدادی از این سنگ ها را باید به سوی خودش پرتاب کند اگر از آدم های شیطان شده باشد البته ....
بطری آب معدنی را پر سنگ ریزه کردم این برای چند نفر دیگر هم کفایت می کند، برگشتنی روی پل عابر پیاده که منظره قشنگی داشت دو سه تا عکس گرفتیم و نشستم پشت میز کار تا عصر جلسه ای و خورده کاری هایی که باید برای رفتن خودت را آماده کنی .
امشب به کجا می خواهم بروم هنوز خودم هم نمی دانم .
انسان بد جوری اهل غفلت است، صحرای عرفات .
هیچ چیز دیگری نمی دانم فقط این را می دانم که حضرت ولیعصر (عج)، خلاصه خلقت جهان و عصاره هستی هم امشب لباس سفید بر قامت رعنایش می کند و تلبیه می گوید...
لبیک اللهم لبیک ... لبیک لا شریک لک لبیک ... ان الحمد و النعمت لک والملک ... لا شریک ...
و نه چیز دیگری مگر اینکه در چنین شبی حضرت سیدالشهداء در حالی که به لباس احرام محرم شده بود برادرشان قمر بنی هاشم خطبه ای قراء سر داد و گوئیا کاروان مقصد خویش را به سمت دشت کربلا نشان کرده بود.
حج نیمه کاره حسین علیه السلام ...
من فکر می کنم این حج به ظاهر نیمه کاره همه کارهای اسلام را به سر انجام می رساند تا به آخر .
البته که امور دنیا و آخرت مارا هم کفایت می کند ...
الان در حال رفتنم باید اگر بشود بروم از مسجدالحرام محرم شوم، چون چند روز است حرم نرفته ام .....
این خطبه هم خطبه قمر بنی هاشمیان در این روز بدان اشاره کردم.
بانگی که از پس سالها ، هنوز رعشه بر تن تاریخ میاندازد. بانگی که هنوز گوش حقیقت نیوش را توان شنیدنش هست:
الحمدلله الذی شرف هذا بقدوم ابیه من کان بالامس بیتا اصبح قبلة .
شکر خدای را که این خانه را به قدوم پدر او(اشاره به امام حسین (ع) می کند) مشرف کرده، آن را قبله قرارداد.
ایها الکفرة الفجرة اتصدون طریق البیت لامام البررة ؟ من هو احق به من سائر البریة؟ من هو ادنی به؟
ای ستمکاران کافر آیا راه خانه را بر امام نیکان می بندید؟ چه کسی در بین مردم برای ورود به این خانه شایسته تر است؟ چه کسی به آن نزدیک تر است؟
مگر عباس چه دیده و چه شنیده است که اینگونه فریاد می زند و از جفای اینان شکوه می کند؟
ولولا حکم الله الجلیة و اسراره العلیة و اختباره البریة لطارالبیت الیه قبل ان یمشی لدیه .
دانید ! اگر بخاطر حکمت های الهی نبود و بنا بر کشف اسرار الهی بود و اگر این کعبه برای آزمایش مردم نبود می دیدید که قبل از آنکه حسین (ع) به سمت خانه حرکت کند این خانه کعبه بود که به سمت او می آمد.
قد استلم الناس الحجر و الحجر یستلم لدیه !
همه شما آرزوی لمس و استلام حجر را دارید حال آنکه این حجر الاسود است که چشم به راه نوازش دست حسین(ع) است.
و لولا تکن مشیة مولای مجبولة من مشیة الرحمن لوقعت علیکم کالسقر الغضبان علی عصافیر الطیران .
اگر خواست مولایم و در نتیجه خواست خداوند مانع من نبود، همچون عقابی خشمگین که بر گروه گنجشکان حمله ور شود بر خیل شما هجوم می آوردم .
اتتخوفون قوما یلعب بالموت بالطفولیة؟ فکیف کان فی الرجولیة؟ و لفدیت بالحامات لسید البریات دون الحیوانات.
آیا می خواهید خاندانی را بترسانید که از کودکی با مرگ بازی می کنند چه رسد به بزرگسالی؟ بدانید من هر لحظه آماده ام تا خودم و عزیزانم را فدای او کنم.
هیهات فانظروا ! ثم انظروا ! من شارب الخمر و ممن صاحب الحوض و الکوثر؟ و ممن فی بیته الغوانی السکران و ممن فی بیته الوحی و القرآن؟
توجه کنید! ببینید چه کسی شرابخوار است و چه کسی صاحب حوض کوثر؟ ببینید در خانه چه کسی آوازه خوان ها مستی می کنند و در خانه چه کسی وحی نازل می شود و گفتگوی قرآن است؟
و ممن فی بیته اللهوات و الدنسات و ممن فی بیته التطهیر و الآیات ؟
ببینید در خانه چه کسی بساط لهو و لعب و ناپاکی به راه است و از خانه چه کسی صدای قرآن به گوش می رسد؟
هیهات و انتم وقعتم فی غلطة التی قد وقعت فیها القریش . لانهم ارادو قتل رسول الله . و انتم تریدون قتل ابن بنت نبیکم .
توجه کنید ! شما هم همان اشتباهی را مرتکب شدید که قریش مرتکب شد. آنها خواستند رسول خدا را به قتل برسانند و شما می خواهید پسر دختر رسول الله را به قتل برسانید.
ولا یمکن لهم مادام امیرالمومنین حیا و کیف یمکن لکم قتل ابیعبدالله الحسین ما دمت حیا سلیلا ؟
اما بدانید ! آنها تا زمانی که پدرم علی (ع) امیر المومنین زنده بود موفق نشدند و شما هم تا من زنده هستم نمی توانید سر مویی به مولایم حسین (ع) آسیبی برسانید.
تعالوا اخبرکم بسبیله . بادروا قتلی واضربوا عنقی لیحصل مرادکم .
بیائید راه کشتن حسین(ع) را به شما نشان دهم . اول مرا بکشید و سپس گردنم را بزنید . شاید به این طریق به مراد خود برسید.
لا بلغ الله مدارکم وبدد اعمارکم و اولادکم . ولعن الله علیکم و علی اجدادکم .
خدا ناامیدتان کند. عمرهای شما و بچه هایتان را کوتاه گرداند . لعنت خدا بر شما و پدرانتان باد.
آری گویی عباس شمشیرهای آخته در زیر احرام ها را دیده بود. او جان نثار حسین است که این را در مهد از مادر آموخته است.
روز هشتم ذی الحجه است همه حجاج آماده رفتن به عرفات هستند. اما کاروان حسین (ع) مسیر خود را برگردانده است. چرا؟ چون خداوند او را برای خود برگزیده است، چون او قصد خانه ندارد، مقصودش صاحب خانه است، و صاحبخانه او را خونین طلبیده است : وشاءالله ان یراک قتیلا .
حسین (ع) اینبار برای شیطان ستیزی به منا نه که به کربلا می رود. اینبار در منا قربانی نمی کند و قربانی هایش را به قتلگاه می برد.
حاجی سرگردان کجایی؟ دریاب کاروان را که حقیقت حج در حال هجرت است. تعجیل کن، خون خدا را دریاب.
یکشنبه 25 آذر
امروز فقط خستگی هایی بود که باید با استراحت رفع می شد که فردا باید برویم ... کاری نکردم .
عصر برای دیدار رسمی عازم کاروان جانبازان شدم .
عجب جایی بود آن جا، خودش برای خودش زیارت بود، دست های قطع شده، چشم هایی که دیگر نمی دیدند، خانه کعبه را اما آمده بودند که ببینند.
و خیلی هایی که نمی دانم از کی و از چه سنی روی ویلچرهاشان نشسته بودند، قطع نخاعی ها... پ
علی انسانی تا به عرفات اشاره کرد همه اشک ها سرازیر شد، گویی بد جوری منتظرند تا در خیمه های عرفات جمال دل آرایش را تماشا کنند
معین شیرازی روحانی با صفای کاروان که در سفر قبل روحانی ما بود می گفت: شاید بیش از سی سفر آمده باشم اما این سفر من با همه سفرهای قبل متمایز است
گویی اینجا آن ها روحانی کاروان عشق بودند و وی دنباله آن ها می دوید.
فکرش را بکنی این دست های از مچ قظع شده وقتی در مسجدالحرام به قنوت گرفته شود، کدام حاجت ا